تبليغاتX
ابلهانه

ابلهانه

دل خوشی ها

- یک ساعت ورزشی که شنبه تا ۳ شنبه می روم.

- ۶ ساعت اینترنتی که ماهیانه سهمیه ام است.

- دو هفته یک باری که به اصفهان و نزد عیال می روم.

- گهگاهی شهر کاشان و دیدن مردم.

- و دیگر هیچ

۱- ضمنا تلویزیون با این برنامه هایش که حالم را به هم میزند نیز اندک کمکی به گذر زمان می کند هرچند با اعصاب خوردی تمام.

۲- انگار تمامی ندارد این حماقت. اخیرا خیلی احمق می بینم. میل های احمقانه از هم شهری هایم و هنوز معتقدند. . . . حرف های احمقانه از اطرافیانم. . . کارهای احمقانه از خودم . . .  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 16:25  توسط ابله  | 

3 جمله از کاشان

- اکنون در کاشان در کافی نت مرکزی شهر نشسته ام. آزمایشهای استخدامی و انتظار پرشدن مثانه مبارک با  قوطی پلاستیکی در دستانم مرا به اینجا کشاند.

-  دانشمند هسته ای ترور می کنند.ما هم پشتمان میلرزد و به اکبر نهیب میزنیم که مواظب خودت باش. نباشی آنوقت بچه ها از کی سیگار بگیرند.

- تعطیلی پشت تعطیلی. مملکت  که صاحب ندارد. کسی هم که کاری نمیکند. حداقل تعطیل باشند خانواده را یک مسافرتی ببرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 8:48  توسط ابله  | 

در انزلی

- در مسیر سربازی انقدر محو زیبایی مناظر شده بودم که یادم رفته بود از برای آشخوری آمده ام.

- مانند گوسفندان بی چوپان و بی کس و کار مارو همینجور اینور و آنور می کردند.

- پسر ترکمن می گفت قلبت را اینجا باید اینقدر کنی و دستانش را کاملا باز کرده بود.

- بعد از افطاری کذایی حس غریبی وحشتناکی می کردم. روی پله های  مسجد پادگان زانو به بغل نشسته بودم.

- دستشویی هایش مانند طویله بود. ترجیح میدادم کارم را جای دیگری بکنم. اما نمی شد.

- لباس های بدرنگی بهمان دادند. همه دلخوشیمان که لباس ملوانی بود باد هوا شد. لباس هایی که به تنمان زار می زد و کلاه هایی که تنها به سر یک نفر می خورد.

- بعد از دادن لباس مرخصمان کردند و ما که با سرعت به سمت تهران روانه شدیم.

- فردا باز هم آنجایم. من و همان ابله که در وجودم خانه کرده است و همواره به دنبالم می آید.

می آیم . . .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 12:27  توسط ابله  | 

سربازی

مکان سربازی مان هم مشخص شد. نیروی دریایی ارتش، بندر انزلی. خودمان که انزلی نرفته ایم اما دوست گرام صحبت از گرما و شرجی کرد و ما که با این مشکلات انسی چندین ساله داریم، ککمان نگزید. اما بیچاره علی. ش که می خواهد همراه ما بیاید!!!!!

از آخرین لحظات موداری ام دارم لذتی بس دوچندان می برم. دلمان برای تکنولوژی (که برای ما می شود اینترنت و موبایلمان)  بسیار تنگ میشود. . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:42  توسط ابله  | 

انتظار

شربت نیمه شعبان را میخورم و باز هم انتظار یک ماه مبارک را می کشم. ماه مبارکی که چندان هم برایم خوش یمن نبوده  و تا بوده  من را به یاد گشنگی و دزدکی می اندازد. ماه رمضان را بگذریم. انرژی هسته ای  را بگو که با فریاد " دویست تومن بسته ای " و هزار فحش و ناسزا نثار رئیس می کردیم. همان انرژی هسته ای خودمان . همان که دکی مدام از ماتحتش در می آورد. همان. . . رویم به دیوار. شدم خدمتگذارش. با پرچمی  که قرار است زیرش در سایت اتمی خدمت کنم. عجب فرمودی شاملو که روزگار غریبی است. 

انتظار جنگ را میکشم. بیشتراز هر زمان دیگری.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:38  توسط ابله  | 

آلزایمر

بازهم ابله خسته شد. دوباره زیر لب زمزمه می کند : دلم می خواد آلزایمر بگیرم! خدایی اش هم تز بدی نیست. که یادم برود دو دقیقه پیشش و اگر هم قدیمتر ها که چه بهتر. هر چه بیشتر راحت تر. که یادم نیاید که برای چه مثل سگی پا سوخته به اینور و آنور. . . . . حالم از این مملکت و دین و ایمانشان به هم میخورد که پشکلی ارزش ندارد که همین پشکل لااقل به درد گیاه میخورد اما این نه. . . . . . ابله دیروز فرمود : " دوستان من! هم سن های من! هم شهری ها من! و همه من ! اینقدر خر نباشید . . . . .

احساس خری وافری میکنم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 21:31  توسط ابله  | 

خودکار

خودکار را در دستانم می گیرم. دستانم بی اختیار به حرکت در می آیند. نه شاعرم و نه نویسنده . این را دستانم به خوبی می دانند. می کشند . خطوط دایره وار ، پر پیچ و خم و بی ربط بر روی کاغذ. خطوطی به بی ربطی تمام زندگی ام. زندگی ای که هیچ جزء اش، هیچ ارتباطی با  دیگر اجزایش ندارد. خطوطی به بی ربطی تمام آنچه می بینم. خطوطی مانند تمام احساسات بی معنی ام. به بی منطقی شما، به بی هوایی خودم که منگ منگم . . .

حالم از این خط خطی ها به هم می خورد . چند وقتی است که ابله اعتنایی به دنیای اطرافش ندارد…..

پ.ن.1 . تاریخ اعزام به خدمت مقدس سربازی مشخص شد .89/6/1

پ.ن.2. سر پیری و خدمت ….ری …

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:56  توسط ابله  | 

به میم

ربطی ندارد که با کلاس باشی یا بی کلاس. پولدار باشی یا بی پول. اصلا جهان سومی باشی یا از آن جهان اولی های خوشبخت. دانشجوی سیاسی باشی یا دانشجوی غیر سیاسی خاک بر سر. مهم تر از همه سانفرانسیسکو رفته باشی یا هنوز جواب اپلای ات نیامده باشد. در هر حال :

تا خرخره که بخوری نامجو می خوانی، تا آبشش ات که پر شود هوس جفتک و بارو وسط سفره به کلت می زند. هر چه آشغال ته دلت داری اول به زبان می آوری و مزه مزه میکنی و بعد میریزی توی مستراح.

اما ابله هر چه بیشتر میخورد آرام تر است. دنیا دور سرش دارد می چرخد اما خیالش نیست. ابله چاهی می شود که کثافت هایش ا به اعماقش می بلعد .

شاید هم فقط مکان دفع آفاتمان جدا است. تو از بالا من از پائین. . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 22:38  توسط ابله  | 

مرگ

مرگ! باز به خاندان ما بازگشت. . . .  

در عرض یک هفته دو نفر نابود شدند. که اولی از خاندان مادرم بود و دومی پدر بزرگ پدری ام. به مراسم خاکسپاری اس نمی رسیدم و نرفتم. خدایی هم ندارم که بگوییم خدا رحمتشان کند. یک شب تا صبح را بیداری کشیدم. به گمانم زیاد از حد سنگ دل شده ام. بی عاطفه تر از قبل. . . در همین فکر و خیال بودم که ابله سرش را درون گوشم فرو بود. لبش را به پرده گوشم چسباند و گفت : پوففففففففففففففف

از ابله پرسیدم مرگ چیست: سر کمبزه ای اش را این ور و آنور تکان داد. شانه اش را بالا انداخت و بدون یک کلمه  به راهش ادامه داد. فریاد زدم : برای من بی خدا و بی آن دنیا چیست ؟؟؟ از دور جوابم داد: هیییییییییییچچ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 10:38  توسط ابله  | 

ناله

- دستم به نوشتن نمی رود. فحشش را آن می خورد که باید بخورد.

- حس خشونتی آرام همراه ترس دارم. همان حسی که در نگاه بیشتر مردم تهران می بینم. شهرستانی ها معصوم تر از آنند که خشن شوند.

- کارم بیخود شده است. کاری که آخر ماه پول نرود داخل جیبت باخود نمی شود.  

- همه می نالند اما باز هم نگاهشان به آسمان است. گویا قرار است از آسمان ضد ناله ببارد. اما دریغ از یک تکه ابر. نمی دانند که ابرها هم را خودمان می سازیم. . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 20:12  توسط ابله  |