گویا دیروز عید بود.عیدی که در آن خوشگذرانی و بلا نسبت مسلمین میگساری نباشد بدرد همان لای جرز می خورد.ولیکن می توان در لای دیگری هم گذاشت که البته ابتدا باید آن را لوله نمود. پدرسوخته ها فقط در جعبه جادویی شان (که الحق و والانصاف هم برایشان جادو می کند) چندتایی بادکنک باد می کنند به خیالشان مردم از شادی شلنگ تخته می اندازند. موقع مردن هرکدامشان که می شود خوب همه در و دیوار را سیاه می کنند. کم مانده بر روی سر و صورت مبارکمان نیز خاک بریزند.
چند وقتی است که احساساتم زود قلمبه می شود و همین طور به این بی پدرها بد وبیراه می گویم. دیروز انیمیشن پرسپولیس با زیرنویس را بعد از مدتها که در نوبت ایستاده بود دیدم. واقعا حقش را خوردند این اجنبی ها. حقش 4 تایی اسکار بود.اسکار خیلی نازک نارنجی است. می دهیم برایش سیصدتایی رستم بسازند. رستم زرین تا چشم این اسکاری های و سیمرغی ها در آید. هر کسی ندیده برود از زیر گل هم شده پیدایش کند و همان موقع زیر گل ببیند (خوب که فکر می کنم فروشش هم بد نیست). هرچند مخاطبش بیشتر بانوهای محترمه می باشد اما برای مردهای غیور ایرانی ساخته شده است. باز هم، هرچند داستان بچه باکلاس هاست اما برای ما بدبخت ها هم که نه پارتی دیده ایم و نه می فهمیم خارج کجاست، تکان دهنده است. ما که کافی شاپ را هم ندیده ایم چه برسد به پارتی. از دیروز که رویت شد اندکی حالمان ملتهب است. باری که به کوری چشم این اخوند صفت ها هر چه زودتر بهبودی حاصل شود.