تبليغاتX
ابلهانه

مرد مسنی بود. حوالی ۴۵ تا ۵۰ را داشت. از آن آدم های زحمت کش به نظر می آمد. آنها که پدر خودشان را در می آورند تا شکم چندتایی توله را سیر کنند و دستشان را تا کنون جلوی هیچ احدالناسی دراز نکرده اند . دوچرخه قدیمی پنچرش را در یک زمین خالی در خیابان مجیدیه شمالی به زمین زده بود. تیوبش را که مانند جگر زلیخا هزار وصله و پینه داشت در آورده بود و با سمباده افتاده بود به جان آن. از آن چسب های پنچرگیری هم کنارش افتاده بود. بوی بچگی هایم را میداد آن حوالی. دوچرخه خودم. پنچری و منی که دوست داشتم پنچرگیر دوچرخه شوم....

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:6 توسط ابله |

بیدار که شد برق رفته بود.چه تاریک شده بود این حجره. کورمال کورمال در آن دخمه به دنبال موبایل اش می گشت. طبق معمول شارژ نداشت. کمی بیشتر گشت. ام پی تری پلیرش را یافت. کلید هم به دستانش خورد. لباسهایی که رنگش را نمیدانست پوشید و خودش را از آن خاموشی به سوی روشنایی پرتاب کرد. اوانسنس با بیشترین قدرت داشت بکارت گوش هایش را برمی داشت. و عجب حس خوبی بود. صورت خوابالود. موهای ژولیده. هدفون به گوش. کاوری که از زیر پیراهنش پیدا بود و هوای خنکی که سیخونکش می داد. همچنان به فکر شمع بود اما داشت به  ویترین مبل فروشی ها نگاه می کرد. . . . . . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:1 توسط ابله |

امروز ابله حرف جالبی زد که هیچ وقت راجع به آن فکر نکرده بودم .فرمود:

اول مهر هر چه قدر هم بد باشد یک خوبی اساسی دارد. یک ساعت از عقب موندگی های زندگی ات کم می شود.

خوشوقت باشید. . .

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:12 توسط ابله |
هرچه دست داشت به سمت آسمان بالا برده بود. همین دیشب.باور کنید بالا برد. برای اولین بار. به سمت همان آسمان که می گویند آنجاست. . .واقعا آنجاست ؟؟؟ داشت گریه میکرد اما اشکی نمی دیدم. از آسمان هم تنها باران می بارید. پوزخندم را که دید چشمانش پر از خشمی خشن شد. خشمی که میتوانست در یک لحظه نابودم کند.رویم را از او برگرداندم. اما این پوزخند از لبانم جداناپذیر بود. گویا اینگونه از مادر زاده شده بودم. خشمش هم نتوانست آن پوزخند سرد من را بگیرد. مدتی ایستاد. ایستاد. و در حالیکه زیر لب آسمان و صاحبش را ناسزا می گفت، به اتاق برگشت. 
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 4:11 توسط ابله |

ابله : والا !!!!

من : چته؟

آهی می کشد : می گویم طرف خراب کاری کرده . اکنون هر وقت فرصت میکند با یک چوب دوسر نجس میاید نماز جمعه  هی با این هنر مبارکشان ور می رود.دارد بوی امامش را همه جا فریاد می زند. عجب بویی دارد این هنر.

من : والا!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:39 توسط ابله |

عجیب دلهره ای در وجود ابله خانه کرده که نه اجاره می دهد و نه توان بیرون انداختنش در اوست. نمیداند از چیست. از تحریم نفت است. از پایان نامه ناتمام.از گنده گوزی که کرده. از جنگی که می خواهند سرمان خالی شود. از کاری که ول کرد. از .. از .. از...

ابله دارد استیصال را با صدای بلند نجوا میکند. و کسی آگاه از درون دودکش وارش نیست. ابله می نالد اما خندان. پیش می آید دیگر. از جزایر بورا بورا به بوری بوری . . .   

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:25 توسط ابله |

سکانس 1- زمان، دیشب

 ابله به عیال : دلم می خواهد بروم جزایر بورا بورا !!!!

سکانس ۲- زمان، امشب

عیال به ابله : امشب کلی دعا کردم، راسی دعا کردم بریم جزایر بوری بوری!!!!!!

خدا کند خدا جدی نگیرد. معلوم نیست کدام جهنمی است بوری بوری ............

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:21 توسط ابله |

ابله زنده است. ابله نه زندان اوین بوده و نه ریق رحمت را سر کشیده است. ابله زنده است. هرچند از دید ابلهانه­ی  ابله، این زندگی با مرگ توفیر چندانی ندارد. ابله زندانی است. زندانی وقاحت رئیس کشورش، زندانی حماقت این مردم، خریت خودش که چرا نرفته و مانده است. ابله تصیم گرفته است. تصمیم جد. که دست عیال را بگیرد و چند سالی بعد از این دیار مرده پرست کوچ کند. ابله به یاد شعر آن شاعر آزاده میرزاده عشقی می­افتد که می­فرمایند :

چو ایران نباشد به تخمم که نیست       روم جای دیگر زمین قحط نیست

همه تن به تن ...ون به دشمن دهیم      از آن به که خود را به کشتن دهیم  

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7:29 توسط ابله |

روزی که از روبروی مغازه عروسک فروشی میگذشتم او را دیدم. داشت با چشمان باباغوری اش مرا نگاه می کرد. نگاهش آتش به جان خسته ام انداخت.  بین آن همه، این یکی حقیقتا چیز دیگری بود. گوسفند سیاه زشت  خوشتیپی که کراوات بر گردن داشت. با چشمان بابا غوری اش که طلسمم کرده بود. من تا بوده نه عروسک می دانستم چیست نه عروسک بازی. ایستادم و چند دقیقه محکم به درون چشمش زل زدم. آه ه ه ه ه ه. کاش این کار را نمیکردم. دیگر نمیدانم چه شد. وقتی به خودم آمدم، من بودم و یک پاکت کاغذی که محبوبم تویش نشسته بود.  سرش رو به بالا بود و باز هم داشت نگاهم میکرد. با خودم فکر کردم که حتمی او هم از من بدش نمی آید. اینگونه شد که ابله چوپان شد. هر شب سری به او می زدم و حالش را می پرسیدم. تا اینکه او، همان که مانند گوسفندم چشمان شرربار دارد و اتفاقا از جنس مخالف است گوسفندم را گرفت. هرچند از همان اول هم برای او خریده بودمش. با خودم فکر کردم مهم نیست. قرار است که هر دوشان را با هم بگیرم دیگر . . . .  

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:44 توسط ابله |

 گویا دیروز عید بود.عیدی که در آن خوشگذرانی و بلا نسبت مسلمین میگساری  نباشد بدرد همان لای جرز می خورد.ولیکن می توان در لای دیگری هم گذاشت که البته ابتدا باید آن را لوله نمود. پدرسوخته ها فقط در جعبه جادویی شان (که الحق و والانصاف هم برایشان جادو می کند) چندتایی بادکنک باد می کنند به خیالشان مردم از شادی شلنگ تخته می اندازند. موقع مردن هرکدامشان که می شود خوب همه در و دیوار را سیاه می کنند. کم مانده بر روی سر و صورت مبارکمان نیز خاک بریزند.

چند وقتی است که احساساتم زود قلمبه می شود و همین طور به این بی پدرها بد وبیراه می گویم. دیروز انیمیشن پرسپولیس با زیرنویس را بعد از مدتها که در نوبت ایستاده بود دیدم. واقعا حقش را خوردند این اجنبی ها. حقش 4 تایی اسکار بود.اسکار خیلی نازک نارنجی است. می دهیم برایش سیصدتایی رستم بسازند. رستم زرین تا چشم این اسکاری های و سیمرغی ها در آید. هر کسی ندیده برود از زیر گل هم شده پیدایش کند و همان موقع زیر گل ببیند (خوب که فکر می کنم فروشش هم بد نیست). هرچند مخاطبش بیشتر بانوهای محترمه می باشد  اما برای مردهای غیور ایرانی ساخته شده است. باز هم،  هرچند داستان بچه باکلاس هاست اما برای ما بدبخت ها هم که نه پارتی دیده ایم و نه می فهمیم خارج کجاست، تکان دهنده است. ما که کافی شاپ را هم ندیده ایم چه برسد به پارتی. از دیروز که رویت شد اندکی حالمان ملتهب است. باری که به کوری چشم این اخوند صفت ها هر چه زودتر بهبودی حاصل شود.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:10 توسط ابله |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ablahane

ابله

ablahane

http://ablahane.blogfa.com

ابلهانه

ابلهانه

ابلهانه

داستان های ابلهانه یک ابله که خودش می نویسد، خودش می خواند و خودش به نوشته هایش می خندد. ابلهانه می بیند. ابلهانه می اندیشد. دوست دارد ابله بماند و ابله بمیرد. چرا که در نظرش این عاقلانه ترین است.

ابلهانه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog