۱- ضمنا تلویزیون با این برنامه هایش که حالم را به هم میزند نیز اندک کمکی به گذر زمان می کند هرچند با اعصاب خوردی تمام.
۲- انگار تمامی ندارد این حماقت. اخیرا خیلی احمق می بینم. میل های احمقانه از هم شهری هایم و هنوز معتقدند. . . . حرف های احمقانه از اطرافیانم. . . کارهای احمقانه از خودم . . .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 16:25  توسط ابله
|
مکان سربازی مان هم مشخص شد. نیروی دریایی ارتش، بندر انزلی. خودمان که انزلی نرفته ایم اما دوست گرام صحبت از گرما و شرجی کرد و ما که با این مشکلات انسی چندین ساله داریم، ککمان نگزید. اما بیچاره علی. ش که می خواهد همراه ما بیاید!!!!!
از آخرین لحظات موداری ام دارم لذتی بس دوچندان می برم. دلمان برای تکنولوژی (که برای ما می شود اینترنت و موبایلمان) بسیار تنگ میشود. . . .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:42  توسط ابله
|
شربت نیمه شعبان را میخورم و باز هم انتظار یک ماه مبارک را می کشم. ماه مبارکی که چندان هم برایم خوش یمن نبوده و تا بوده من را به یاد گشنگی و دزدکی می اندازد. ماه رمضان را بگذریم. انرژی هسته ای را بگو که با فریاد " دویست تومن بسته ای " و هزار فحش و ناسزا نثار رئیس می کردیم. همان انرژی هسته ای خودمان . همان که دکی مدام از ماتحتش در می آورد. همان. . . رویم به دیوار. شدم خدمتگذارش. با پرچمی که قرار است زیرش در سایت اتمی خدمت کنم. عجب فرمودی شاملو که روزگار غریبی است.
انتظار جنگ را میکشم. بیشتراز هر زمان دیگری.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:38  توسط ابله
|
بازهم ابله خسته شد. دوباره زیر لب زمزمه می کند : دلم می خواد آلزایمر بگیرم! خدایی اش هم تز بدی نیست. که یادم برود دو دقیقه پیشش و اگر هم قدیمتر ها که چه بهتر. هر چه بیشتر راحت تر. که یادم نیاید که برای چه مثل سگی پا سوخته به اینور و آنور. . . . . حالم از این مملکت و دین و ایمانشان به هم میخورد که پشکلی ارزش ندارد که همین پشکل لااقل به درد گیاه میخورد اما این نه. . . . . . ابله دیروز فرمود : " دوستان من! هم سن های من! هم شهری ها من! و همه من ! اینقدر خر نباشید . . . . .
احساس خری وافری میکنم . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 21:31  توسط ابله
|
خودکار را در دستانم می گیرم. دستانم بی اختیار به حرکت در می آیند. نه شاعرم و نه نویسنده . این را دستانم به خوبی می دانند. می کشند . خطوط دایره وار ، پر پیچ و خم و بی ربط بر روی کاغذ. خطوطی به بی ربطی تمام زندگی ام. زندگی ای که هیچ جزء اش، هیچ ارتباطی با دیگر اجزایش ندارد. خطوطی به بی ربطی تمام آنچه می بینم. خطوطی مانند تمام احساسات بی معنی ام. به بی منطقی شما، به بی هوایی خودم که منگ منگم . . .
حالم از این خط خطی ها به هم می خورد . چند وقتی است که ابله اعتنایی به دنیای اطرافش ندارد…..
پ.ن.1 . تاریخ اعزام به خدمت مقدس سربازی مشخص شد .89/6/1
پ.ن.2. سر پیری و خدمت ….ری …
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:56  توسط ابله
|
ربطی ندارد که با کلاس باشی یا بی کلاس. پولدار باشی یا بی پول. اصلا جهان سومی باشی یا از آن جهان اولی های خوشبخت. دانشجوی سیاسی باشی یا دانشجوی غیر سیاسی خاک بر سر. مهم تر از همه سانفرانسیسکو رفته باشی یا هنوز جواب اپلای ات نیامده باشد. در هر حال :
تا خرخره که بخوری نامجو می خوانی، تا آبشش ات که پر شود هوس جفتک و بارو وسط سفره به کلت می زند. هر چه آشغال ته دلت داری اول به زبان می آوری و مزه مزه میکنی و بعد میریزی توی مستراح.
اما ابله هر چه بیشتر میخورد آرام تر است. دنیا دور سرش دارد می چرخد اما خیالش نیست. ابله چاهی می شود که کثافت هایش ا به اعماقش می بلعد .
شاید هم فقط مکان دفع آفاتمان جدا است. تو از بالا من از پائین. . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 22:38  توسط ابله
|
در عرض یک هفته دو نفر نابود
شدند. که اولی از خاندان مادرم بود و دومی پدر بزرگ پدری ام. به مراسم خاکسپاری اس
نمی رسیدم و نرفتم. خدایی هم ندارم که بگوییم خدا رحمتشان کند. یک شب تا صبح را
بیداری کشیدم. به گمانم زیاد از حد سنگ دل شده ام. بی عاطفه تر از قبل. . . در
همین فکر و خیال بودم که ابله سرش را درون گوشم فرو بود. لبش را به پرده گوشم
چسباند و گفت : پوففففففففففففففف
از ابله پرسیدم مرگ چیست: سر کمبزه ای اش را این ور و آنور تکان داد. شانه اش را بالا انداخت و بدون یک کلمه به راهش ادامه داد. فریاد زدم : برای من بی خدا و بی آن دنیا چیست ؟؟؟ از دور جوابم داد: هیییییییییییچچ
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 10:38  توسط ابله
|
- دستم به نوشتن نمی رود. فحشش را آن می خورد که باید بخورد.
- حس خشونتی آرام همراه ترس دارم. همان حسی که در نگاه بیشتر مردم تهران می بینم. شهرستانی ها معصوم تر از آنند که خشن شوند.
- کارم بیخود شده است. کاری که آخر ماه پول نرود داخل جیبت باخود نمی شود.
- همه می نالند اما باز هم نگاهشان به آسمان است. گویا قرار است از آسمان ضد ناله ببارد. اما دریغ از یک تکه ابر. نمی دانند که ابرها هم را خودمان می سازیم. . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 20:12  توسط ابله
|
داستان های ابلهانه یک ابله که خودش می نویسد، خودش می خواند و خودش به نوشته هایش می خندد. ابلهانه می بیند. ابلهانه می اندیشد. دوست دارد ابله بماند و ابله بمیرد. چرا که در نظرش این عاقلانه ترین است.